
کوندرا در رمان آهستگی ، دیباچه ی سخن را از ترس می گشاید ، ترسی که ناشی از آینده ای مبهم ومه آلود وتلاش برای سامان بخشیدن به فردایی ست که به سرعت زمان را جا می نهد.فرداهایی که به سرعت امروز را جا می گذارند وتمام سعی شان این است که در این دوره ی گذرا ،همه چیز را به تجسم وتوهم وادار بنمایند ،زمان را،لذت را،عشق را وشاید ...
کوندرا در این رمان از زبان اول شخص،مجموعه ای از داستان ها را در ادبیاتی ترکیبی واپیزود وار به حرکت در می آورد.او در این رمان سعی اش بر آن است تا خود را به گذشته وگذشته را نیز به خود پیوند دهد.
او از داستان "ویوان دنوت" همان داستان کوتاه عشق بازی های مادام دنوت ، شوالیه وفرانکی آغاز می کندواز اینجاست که تجسم له شدن لحظه های آهستگی را در زیر چرخ های دنیای شتاب برای خواننده مجسم می کند!!!
کوندرا در این رمان ،عصر شتاب را به مثابه ی تجسم لذتی می خواند که انقلاب تکنولوژی به انسان قرن ما اعطا کرده است،او معتقد است که همه ی جسم ها در این عصر از روند طبیعی خود خارج شده وخود را به سرعتی سپرده اند که لمس ناشدنی وغیر مادی ست ، اوحتی به ارگاسم هم حمله ور می شود وبه ارگاسم رسیدن ها ، را نه در خدمت لذت ،بلکه در خدمت سرعت وبرای رسیدن به اوج سرعت متصور می کند.کوندرا حتی به لذت ،اپیکور وتمام تعاریف لذت وارانه را، تنها به این دلیل که در لذت ، تنها شخصی که لذت راتجربه می کند از آن سود می جوید نفی می کند وبه گونه ای تمام تعاریف را به این دلیل که اساس آنها بر مبنای خود محوری ست را طرد کند.
سپس به پونته ون ،ونسان ،گوژار وکافه ی گینگس رجوع می کند ،همان کافه ای که مرکز مباحثات روشنگرانه است ،کانونی که به مرکز ضدیت با سیاست های برک ودوبرک وتمام سیاست های موجود عصر شتاب تبدیل شده است.پونته ون همان بذله گوی قهار وموجود دو پهلو ولی جذاب به مثابه ی کاریزمای این عده همواره در راس این گروه قرار می گیرد ودیگر رفقایش مخصوصا ونسان خود را با او همانند سازی می کنند.پونته ون ،سیاست مداران و رقاصان را از یک قماش می پنداردواینگونه می پندارد که برک وتمام سیاست مداران دیگر در تمام نمایش های مضحک تلویزیونی ورسانه ای همچون رقاصه ای در حال رقص وخود نمایی اند ومدام بینندگانشان را جودوی اخلاقی می کنند، به این معنی که آنها به طور مداوم با رقصاندن وبه بازی گرفتن اخلاق ، بینندگانشان را به تحمیق وامی دارند ، البته با این تفاوت که رقاصه برای رسیدن به افتخارمی رقصد وسیاست مدار برای رسیدن به قدرت.
سپس کوندرا از تفریح خود و "ورا" همسرش در همان کاخ عشقبازی های واقعی شوالیه وخیالی ونسان بعد از دویست سال تازه از خود زبان به سخن می گشاید.کوندرا اینگونه مجسم می کند که تمام اتفاقات در ذهن وی رخ داده است .سپس او داستان را بسط می دهد وداستان فریب خوردن شوالیه را در هماغوشی با مادام دوت در شبی عاشقانه والبته نمایشی برای فریب همسرش مجسم می کندوسپس ونسان را به نمایندگی از عده ای روشنفکربه همایشی جهانی می فرستد وآنجا باز ونسان خود را با پونته ون شبیه سازی می کند ومی خواهد همچون وی بذله گویی کند ،می خواهدنمایش رقص مضحک برک سیاست مدار را رسوا کند، می خواهد با عشق تازه یافته اش ژولی در آنجا هماغوشی کند،اما او همچون همیشه شکست خواهد خورد.او شکست را پذیرا نمی شود وهر بار با تجسم حالاتی انتزاعی خود را از زیر بارشکست می رهاند.کوندرا در این رمان ،ترکیب کردن داستانها را در دو برهه ی تاریخی استادانه متصور می شودوبه هم مرتبط می کندواین نتیجه را می گیرد که میان آهستگی وحافظه ، همان رابطه ای برقرار است که میان فراموشی وسرعت برقرار است.
آری او عصر سرعت را ،عصر خود و ونسان را به عصر فراموشی شکست ها،لذت ها ،غم ها ،انسان ها وبرگزیده بودن می پندارد.اوحتی به عشق نیز می تازد وآن را مفهومی وارونه می پندارد که نه براساس لیاقت وشایستگی افراد به انسان تعلق می گیرد، بلکه بر اساس یک موهبت غیر استحقاقی وبدون دلیل است وهر چه درجه ی این بی دلیلی بیشتر شود،عشق وارونه خود را بیشتر می نمایاند.
در آن شب "ورا" دو یا سه باراز کابوس ادغام فکرهای خود وکوندرا آشفته بیدار می شود وآنها از این وضعیت به هراس می آیند وکاخ را قلعه ی ارواح می پندارند.میلان و ورا تصمیم می گیرند که فردا از این کاخ لعنتی فرار کنند.کوندرا استادانه پایان داستان را با کشاندن شوالیه با درشکه اش از عصر آهستگی ودر پایان شبی عاشقانه والبته تحقیر آمیز و " ونسنان" وموتورش راکه تصویری نمادین شده از عصر شتاب است رادر زمان حال و پس از گذراندن شبی مشابه روبروی همدیگر تصویر می کند وخود به عنوان ناظر می خواهد، ناهمگونی ودافعه ای را که از برخورد دو زمان ایجاد شده را به خواننده ثابت نماید.