تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر - زنانگی، هیولی نقش نما!!

 

 

 

 

روشنفکران فمنیست وفیلسوفانی همچون سیمون دوبوار در تحلیل های اجتماعی خود از منظری فرعی گونه به واقعیت هایی اصیل همچون زن بودن می نگرند، آنان معتقدند که زن در روابط با اجتماع وآنجا که بحث تعاملا ت انسانی ست،عنصری فرعی وحاشیه ای ست وچون واقعیتی مرکزی وانتزاعی این مفهوم را طراحی کرده که در مضامین فکری_فلسفی ودر سیری تاریخ شناسانه دقیقا همان طبقه بندی وتفکیک را برای زنان بازتولید می کنند.

اما برخلاف این نظریه پردازان که به عنوان امری در خود وبدون سیری تبارشناسانه که به مفهوم زن بودن دارند من معتقد م که دهش نقش زنانگی ودریافت آن در پروسه ای تاریخی شکل گرفته است.برای این مدعی من به جمله ی معروف دوبوار که معتقد است که " آدمی زن زاده نمی شود،آدمی زن می شود" رجوع خواهم کرد که به بیان پروسه ی زمان بر زن شدن زن اشاره دارد.

زن چه در شرق وچه در غرب همواره حداقل اختیاررا در نقش پذیری وتصمیم گیری سیاسی واجتماعی  دارابوده و هست. زن در تمام تقسیم نقش ها واختیارات اجتماعی وکارکردهای سیاسی آن ، محور بافتاری بافته شده ای توسط مرد می باشد و موجود بافنده تمام ارزش گذاری ها وایدئولوژی  وحتی آرمان هایش  را در تمام دوران های تاریخی  نسبت به جنس وماده ی اولیه ی زن تعریف کرده است.مثلا با پیدایش تمدن ها و ملل مختلف همواره زن توسط پوششی مجازی والبته ایدئولوژیک پنهان شده  به طوری که این پوشش کاملا انتزاعی والبته قدرتمند در به حاشیه راندن زنان موثربوده است.پوشش هایی که در طول زمان تصویری  را در اذهان تداعی کرده که در نهادینه کردن این پرده ها به صورت عینی و واقعی کمک کرده است .اما جای سوال اینجاست چرا این ضرورت پوشش هیچوقت برای مردان حس نمی شود واین همیشه زنان بوده اند که ابزاری برای متصور شدن وحک کردن این نقش ونگارهای مردانه بوده اند؟

اینچنین فیلسوفانی معتقدند که تمام پدید ه های اجتماعی تماما در غیاب زنان شکل گرفته اند وبا دیدی وارونه ومتوهم به مانند موجودی منفک وبدون کارکرد به زن می انگارند،حال اینکه این توهمی وارونه و ادعایی ناهمگون است،این گفتمان از نگره ای تاریخی اینگونه مورد نقد قرار می گیرد که تمام پدیده های اجتماعی در دوره های زمانی مختلف تماما بر مبنای ساختار فیزیولوژی زنانه،برجستگی ها وعمق زنان بودن در فرآیندی  شکل گرفته اند که خود زن در آن نقش ندارد .در اینجا زن به مانند ماکتی در نظر گرفته شده که قابلیت پیاده سازی وگرایش به نقش پذیری براساس ایده های مردانه را داشته است.تمام مفاهیم وآرمان های نوع بشر همواره بر این اساس شکل گرفته اند،برای مثال در بررسی پدیده ی آزادی ،اولین تصوری که ما را تسخیر می کند،بهره برداری از زنان وبرهنگی زنانه می باشد،این ایده طرح خود را برای پیاده سازی بر روی ماکت زن آماده می کند ومطابق با آن در گذر زمان و با توجه به نوع نگرش وشرایط خاص خود آن ایده را پیاده سازی می کند،در حالی که ما شاهدیم که با اوج گرفتن مفاهیم آزاداندیشی وپیاده سازی بخشی از این ایده برروی زنان همواره  مردهای غربی بندهای کراواتشان محکم تر شده است!!

در مشرق زمین باز همین عمل عینا نمود می یابد،آنجا که مشرق زمینی ها می خواهند که یوتوپیا و غایتی را متصور شوند،دقیقا از نگری اهورامزدایانه یا خدا_شیطانه پارادایم های مورد لزومشان را در برابر مفهوم زنانگی تعریف کرده اند.همان دیالوگ پوشاندن فکری وجسمی وتابوگونه ی زنان با رجوع به ایدئولوژی وسو استفاده از مذاهب وآیین ها تا آنجا که به حذف شدن زنان می انجامد.

از این منظر جنس مذکر در جهان،عقل فعال یعنی عقلی سرشار از ایده وتصور انگاشته می شود حال آنکه زن موجودی منع شده وبه تعبیری  هیولی گونه ای بی رنگ وبی شکل نگریسته می شود که بدون هیچگونه  ماهیتی تنها  ماده ی ادغام شدن با عقل فعال می باشد.این جاست که زن در این سیر خلا مطلق است وعقل فعال آفریننده ای خلاق که برای تعریف وکارکرد پذیری همچون امری منفعل ،تنها هیولی را ابزار نقاشی نازیبای  خود قرار می دهد واینجاست که هیولی توسط عقل فعال منضبط خواهد شد وبدین گونه کل تعابیر تاریخ روی جسم هیولی گونه ی زنانه شکل گرفته است توسط کلاه برداری امری خدا_شیطانی مذکر.

می توان اینطور برداشت کرد که در طول تاریخ،دگر جنسی وتلاش برای اثبات جنسیت ها ،نوعی دچار توهم گشته،چرا که هیولی زنانه در فرآیندی دیالکتیکی نقشی هیولی گونه را به خود منقش دیده است.

زن همواره محصول عقلی فعال والبته مردانه بوده که مرد هویت خود را بر فراز هویت زن فرافکنی کرده است ،یعنی  زن محصول تفکری مردانه بوده که دقیقا محصولی مطابق با ایده های مردانه اما در قالب های مختلف وبه مقتضای زمان را در مفهوم زنانگی به خود گرفته است.تسلسل این کارکرد ، فعلیت یافتن زن در کنشی "شدنی" به مثابه ی کالایی جنسیتی ومحصول قابل بهره برداری رابر خود گرفته است.

جنبش زنان برای احقاق حقوق حقه شان با سیاسیزه شدن جنبش زنان به مثابه ی شرکت در یک دوئل سیاسی ست که به گونه ای سیاست های صاحبان قدرت را منعکس خواهد کرد .تشعشع کارکردهای این نوع سیاست ها دقیق توسط یک نور افکنی زنانه بازتولید وجنبش زنان بدون اینکه بداند آبش را در آسیاب سیاست های صاحبان قدرت می ریزد .برجسته نمودن نقش جنسیتی زنان در یک بازی سیاسی و رسانه ای در این دوره نقشی پر رنگ تررا به خود گرفته اما نه به خاطر حساسیت این موضوع  از طرف مواضع قدرتمنداران، بلکه این جنبش پتانسیل این را دارد که ساحتی مناسب برای هیولی شدن این جنبش در این برهه ای تاریخی برای بازی های سیاسی آنها می باشد.جنبش زنان به مثابه ی مهره ای کم قدرت در این شطرنج سیاسی حضورش را هیولی گونه به بازی های رسانه باور ومتوهم رسانه ای سپرده که عینا به اشکال گوناگون ایده هایشان را در اشکال متفاوت والبته مجازی بر روی این جنبش تصویرکرده اند.

غرب برای تولید نقش های اجتماعی خود ،از منظری سودباورانه به تمام پدیده های اجتماعی نظر دارد.زمانی در قرون وسطا نهادهای قدرت(کلیساها) به شدت در برابر مسائل جنسی قدرت وموضعی طردگونه را داشتند.زمانی که نهادهای قدرت دقیقا همان نفع سودباورانه را در منع جنسیتی وتابوگونگی بحث از آزادی جنستی می پنداشت اما امروزه همان نهاد با همان ایدئولوژی آزادی جنسیتی را دقیقا نوعی ضرورت جنسی واگر بهتر بگویم اجباری جنسیتی می داند یعنی غرب در این بازی سیاسی تحت یک نوع نگره ی سودباورانه به همان امر جنسیتی می نگرد.نگره ای که که دقیقا تحت امری سودجویانه با تولید کالاها تبلیغات رسانه ای واغوا کننده سوژه ی جنسی اش را در راستای سیاست های اش مدیریت می کند وآزادی جنسی را دقیقا تبدیل به مکانیسم سودباورانه والبته اجباری کرده است ومی توان گفت که آزادی جنسی رابه دستاویزی برای به بردگی کشیدن جنسیتی زنان تبدیل کرده است البته از نوع رسانه باور ورنگارنگش را.

حال می خواهم این سوال را از خود وتمام جنبش ها وانسانهای حق باور بپرسم که در این پیش بینی ومدیریت قدرت صاحبان قدرت در جهان،جنبش زنان تا چه حد در منعکس کردن همان بازی های رسانه ای نقش داشته است؟اصلا آیا دستاوردهای جنبش زنان دقیقا همان آرمان هایی بوده که در اذهان می پروراندند؟یا این جنبش نقش کاتالیزوری را در ساختن یک بردگی جنسی داشته است؟ اینها همه سوالاتی ست فکری_فلسفی ونقد ازجنبش هایی که به نوعی سردرگمی دچار شده اند،نوعی بیگانگی وشکافی میان حقیقت عینی وحقیقتی انتزاعی که چون ویروسی که در تمام جامعه ی انسانی بسط وتمام اشکال رهایی را بیمارگونه کرده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:33 توسط فرزاد کمانگر |