در طول تاریخ همواره انسان هایی خواسته اند که انسان را با تمام خواسته هایش بر کرسی زندگانی بنشانند وزندگی آزاد وشاد را که از حقوق حقه ی انسان است رابه جایگاه واقعی اش برگردانند.
برای آزادی وشادی بایدزندگی کردوبرای زندگی باید زنده ماند بعدزندگی کرد، پس برای زنده بودن بایدخورد،خوابید،پوشید،دوست داشت،رقصید!!گوش داد،حرف زد،بوسید!!خندید،دوید،دیگران را دید،بویید،چشید،از آلام نهراسید ودر آخر آزادبود تا آزادی را آزید.
زندگی در یک جا ودر یک موقعیت باید به معنای تمام معانی بالا واگر دقیق تربگوییم عین تمام معانی بالا باشد وعین آن چیز که ما دوست داریم که به آن عینیت بخشیم.
ما همواره دوستدار زندگی بوده وهستیم ومبارزه ای را برای دستیابی به خواسته هایی که حق انسان بوده واز اوسلب شده انجام داده ایم.
این سلوب وبه بند کشیده شدن مطالباتمان و آن چیز که ما دوست میداریم را میتوان در یک وجب آنطرف ترمان از خانواده گرفته تا دنیای اطرافمان حس کرد وآنگاه برای دست وپازدن آمال انسانی در زیر خرابه های جامعه ای که کلوخه های آلام و دردهایش هم قیمتی ست،متاثرشد.
اگر انسان آن دختر یا پسر قربانی باشد که به زور به ازدواج گردن می نهد وبعد بایدزوجش رابشناسد وآن گاه به شناخت به ازدواجش فکر کند،به راستی فکرو سخن را چه میشود؟؟؟
یا جایی که یک دختر نگون بخت که در جواب سوالی که در باره ی ازدواج وحق دوست داشتن وزندگی کردنش از او پرسیده می شود به پدرش رجوع می کند ومی گوید:پدرم می داند(هرچی بابام بگه)چگونه این رامی توان توجیه کرد؟
یاآنجا که انسان آن گاه که سوال اش از دهان نتراویده باشد با هزاران جواب روبروست وبه محض پرسیدن ، به هزاران انسان بی جواب برسد ،انگاه جواب را چه میشود؟
یا جایی از این کره ی خاکی که سریال های تلویزیونیش در قصرهای مجللی ساخته می شوند ،حال آنکه نصف مردمش زیرخط فقر زندگی می کنند،به راستی کاخ های سریال های تلویزیونی را چه میشود؟
یا جایی که همه در شکاف ها از بشرو حقوق جهانشمول اش وردها دارند وباواژه هایی پرنسیپ دارچه مانورها که روی این واژه های دهن پرکن نمی دهند ودر خلوت (به قول حضرت شاعر) حقوق بشر وحقوق بشرتر را به روی صحنه می راننددر این جاپرنسیپ واژهای سردرگم ورابطه با بشرسردرگمرا چه می شود؟
جایی از دیار مهربانی ومهرورزی که شوهرها ،مردهاوبرادرهابلوک وآجرها رابرای خانه سازی مردم بی سرپرست صرف کنند نه برای توسری زدن به همسرها،زن ها وخواهرهای بخت برگشته شان،انگاه فرهنگ انسان کشی مان چه می شود؟؟!!!.(مثل دعا وگلاب و...)
جایی که در آن انسان با فهمیدن بیشتر،باید کمتر سخن بگوید، پس سخن بر زبان نیامده را چه می شود؟
جایی که انسان برای یک بار به اندازه ی گریه ی زنش برای خنده اش حرمت قائل شود،پس به حال ظلم و نابرابری چه می شود؟
جایی که زنان اش باهزار آه ودرد،فقر، ونه های مکرر به کودک از سربی پولی وفقر در گوشه هایی از آشپزخانه گریه هایش را هیچ وقت نریخته باشد،پس اقیانوس های اشک مادرانم را چه میشود؟
آنجا که آتش در کف دست بچه ی انسان ها ، به اسباب بازی می ماندکه باید عمرشان را بسوزاند پس خانمان سوزی واعتیاد را چه می شود؟؟؟
آنجا که دخترانش به هنگام رفتن به مدرسه تفتیش میشوند،نه برای اسلحه یا افیون خانمان سوز،مبادا که آینه به همراه داشته باشند،پس زیبابودن وزیبا نگریستن را چه میشود؟
اینجا که مقیاس اندازه گیری هر شخص،پول وترازوی دودوتا چهارتا باشد پس شخصیت هاي با پول ساخته را چه می شود؟؟
جایی که اگر شوهران انسانش به جای خریدن طلا وجواهر والماس انگیزه ی 5 دقیقه قدم زدن یا درد دل کردن با همسرانشان را داشته باشندپس فریب ودروغ های در ضمیر ما جا خوش کرده را چه میشود؟