تبليغاتX
وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم!!
 

امین قضایی در هیچ اتفاق با نقد پست مدرنیسم وتمام روابط وهم انگیز ودروغین اش از توصیف جهان،آغاز می کند.او پست مدرنیسم وروابط دروغین اش با تمام تصورات انسان افلاطونی را مورد نقدقرار خواهد داد.امین نقد وارونه ی مفاهیم را بسیار ماهرانه انجام می دهد،او دیالکتیک منفی وتمام روابطی که همواره سعی دارند بین سوژه وابژه تعاملی دلخواه را برقرار کنند را مورد نقد قرار خواهد داد،تمام وانمودها را ، توهم ها را وتمام تعامل های ملکینی وشبیه سازی واقعیت ها را در بسترهای خصوصی.

او در آخر به رهایی می اندیشد؟ اما کدام رهایی ؟ رهایی از چه ؟ ورهایی به کجا؟

"هیچ اتفاق" از اتفاقی صحبت می کند که کنش تاریخی هزاران اتفاق است،از یک اتفاق بزرگ در بطن بی اتفاقی.

"توده ها روز نامه ها را ورق نمی زنند که از واقعیت امر اجتماعی با خبر شوند ،بلکه به عکس سراغ رسانه ها می روند تا بتوانند امر اجتماعی را برای خود بسازند،دقیقا تحت مکانیسم دیالکتیک منفی وانمودی".

توده توسط یک دستگاه خبر/ رسانه / توده دست به مبارزه ی انعکاسی خواهد زد.توده با شنیدن خبر از رسانه وانعکاس واقعیت وبا گفتار مکرر آن در مدارهای روزانه ،خود واقعیت را پس زده وامر اجتماعی را در درون حوزه ی خصوصی خود شبیه سازی می کنند.این شبیه سازی همان وانمود است.وانمودی که تولید کننده اش توده ومولد تغذیه کننده ی آن رسانه است.او از مرگ آگاه واقعیت خبر می دهد ،از مرگ تولید،هراسی از دیالکتیک گریز ناپذیر تولید یعنی آگاهی وعمل.

اما آیا فقط رسانه هایند که مانع خودآگاهی توده (ایجاد مکان شناسی موقعیت تاریخی توده ودر نتیجه ایجاد سوژه ی تاریخی)وساختن مانعی برای برخورد توده با واقعیت های اجتماعی اند که اگر اینگونه بود ما می توانستیم با از میان بردن این واسطه ی دروغین،توده ها را با واقعیت اجتماعی شان روبرو کنیم.

آیا به راستی سلطه ها از دنیای رسانه بیرون می تراوند؟! که اگر اینگونه بود رهایی بسیار آسان می نمود وبا از میان بردن رسانه ، رهایی حاصل می شد؟اما چرا حتی دلایل آشکار شدن سلطه برای توده ،آنها را نه ملزم  ونه معتقد به عمل رهایی نمی کند.

به خوبی احساس می شود که در کشف روابط از پست مدرنیسم به اینطرف ما نتوانسته ایم به تغییر جهان وساختن جهانی دیگر، گام برداریم.تنها به این علت که تمام توصیف های ما معطوف به زمینه بوده در حالی که همه ی سلطه ها وسیطره ها در پس زمینه ها اتفاق افتاده اند.تمام فیلسوفان من جمله مارکس در اقتصاد سیاسی وپنهان سازی منافع طبقاتی ،فروید در سرکوب غرایز انسانی واخته شدن انسان در ضمیر نا خودآگاه و واژگون سازی ارزشها نزد آرمان های زاهدانه ی فرومایگان نیچه.پس زمینه همان بستر همانند سازی امر اجتماعی توده در چهارچوبی خصوصی وشکل دهی مدار های انرژی  است.پس زمینه ای که جلوی چشم ودر سطح است.سلطه در پس زمینه ای است که هرگزدیده نشده است.زمینه دقیقا همانند روپوشی در گذر زمان ،مانع برخورد توده ها با سلطه ها بوده اند. پس زمینه ای که مدار اصلی خلسه وسکون های متمادی وسریع می باشد ونیروی فروسوبژکتیویته ی درون آن با تبدیل هر چیز به بازی کنش –واکنش ،سلطه را به هیچ اتفاق ونه اتفاق سوق داده است.تبدیل هیچ اتفاق به نه اتفاق،یعنی همان تبدیل واقعیت امر اجتماعی به گزارش ها واطلاعات.او خانواده را دقیقا همان پس زمینه ی امر اجتماعی می داند.او فروسوبژکتیویته ی در بطن خانواده را در طول تاریخ،همان مفهوم سلطه ی پس زمینه می داند ونقش اطلاعات را دقیقا تولید همان امر انتزاعی نهادینه می داند که در گذشته با حفظ ومرور اطلاعات به صورت دانش پدری ونقش نمادین پدری،بازسازی وکارکرد داشته است.او معتقد است که شرط بقای این فروسوبژکتیویته ، برخورد با واقعیت همچون یک قانون پدری بوده ،اما امروزه  ،خانواده چنین مکانیزمی ندارد ،آنها فقط به اطلاعات فراوانی نیاز دارند تا بتوانند هیچ اتفاق را تولید کنند ،دقیقا همان مدار انرژی وتبدیل واقعیت به اخبار و گزارشات در بطن بستر خصوصی.

سپس اطلاعات را به مثابه ی حضوروقانون پدری در نقاب دانش واندرز پدری می داند که جای خود را به کهکشانی از اطلاعات بدون مولف سپرده که در انفجارهای لحظه ای اطلاعات به اجزای منفجر شده ای تبدیل می شوند وبه دگرجنس گراهای(خانواده) عاشقی که هر لحظه منفجر وتمام جهان را در بر می گیرد.

او سپس از فرار توده از همسانی با واقعیت صحبت می  کند ، از همان فرمول جاودانه ی  دگرجنس گرایانه : مرد عاشق زن می شود اما از زن بودن نفرت دارد،او عاشق چیزی ست که ازاینهمانی با آن نفرت دارد، بدین ترتیب عشق مبدل به مالکیت شده مرد با تبدیل زن به ابژه ی لذت می تواند آنرا مصرف کند،درست همانند فرآیندی که واقعیت به اطلاعات تبدیل شده ودر گفتارهای مضحک روزمره توسط توده مصرف ودور انداخته می شود ،زن نیز به ابژه ی لذت برای مصرف مرد تبدیل می شود.

یعنی به تعبیری ،سوژه ابژه را می شناسد اما از اینهمانی با آن نفرت خواهد داشت وتنها وتنها با تصرف آن در ذهن وبا فصله گذاری آن ابژه است که می تواند به شناخت ابژه دست یازد ،فرآیندی کاملا ادیپی که به دگردیسی زن و واقعیت به ابژه ی لذت وابژه ی اطلاعات منجر می شود.

دانش نیز همواره به ناچار تحت مکانیسم دگر جنس گرایانه قرار داشته است یعنی شخص با مالک شدن اطلاعات ،این مالکیت را به مثابه ی دانستن معرفی می کند،ما موجودت خود را باز با مالکیت وتمایز گذاری از ابژه به دست خواهیم آورد.سوژه ی مالک وآگاه ،همزمان که به ابژه میل دارد از همسانی با آن نفرت دارد،در واقع دانستن چیزی جز فرآیند مالکیت نیست که شخص در پروسه ی دریافت ،با اخذ اطلاعات از بطن واقعیت ، از خود واقعیت فاصله می گیرد.این مالکیت اطلاعات با مالکیتی مردانه موازی شده وماشین خانواده را شکل می دهد.مرد با زن رابطه ای برقرار می کند که در حیطه ی خصوصی خود با امر اجتماعی.

او خانواده را به مثابه ی یک پس زمینه با فرو سوبژکتیویته ی در کالبد می داندکه از واقعیت امر اجتماعی می خواهد انتقام می گیرد.این همان فرآیند دگرجنس گرایانه ای ست که افراد را قادر می گرداند تا مالک اطلاعات وابژه ی جنسی خود شوند.در حقیقت او خانواده را چیزی جز ترکیب این 2 ابژه نمی داند.مرد در خانواده فروسوبژکتیویته ای که با طرد اینهمانی از ملک خود،مالک آن می شود.

فروسوبژکتیویته ی درون خانواده با ارقام و اعداد ومالکیت آنها ،امر اجتماعی را در فرآیند وانمودی دگرجنس گرایی بازتولید می کند.مالکیت اطلاعات فقط زمانی ممکن است که واقعیت مطرود شده واز یک مفهوم کیفی به یک یک مفهوم کمی تبدیل شود ،یعنی به اطلاعات ،همان انرژی بازسازی توده تبدیل می شود.برای مثال یک فرد مذهبی را در نظر بگیرید که چگونه دانه های تسبیح اش را می شمارد وبه جلو می رود.او موتور شمارش است ،شمارش صواب !!شمارشی که واقعیت را مبدل به عدد می کند وبا این تفسیر کمی به شمارنده آرامش می بخشد.

این نوعی از نرینگی یا توهمی از پیشرفت وحرکت رو به جلوست که همه چیز را تا جایی ادامه دهد که گندش در بیاید.

خانواده همان اتمی ست که نمی توان آن را به اجزایش تجزیه کرد چرا که براساس 2 اصل دگرجنس گرایی استوار است:

در این رابطه طرفین  خود را قربانی رابطه ی دگرجنس گرایی می کنند وقربانی مناسباتی از پیش تعیین شده می گردند.آنچه آنها را جذب می کند تفاوت هایی ست که آندو میان همدیگر قائل می شوند.رابطه بر این اصل استوار است که :برای جذب 2 جنس مخالف ،باید آن 2 جنس از یکدیگرفاصله گیرند.فرمول بسیار ساده است : مرد عاشق زن می شود اما حتی برای لحظه ای از زنانگی ویا زن شدن نفرت دارد.سوژه به شناخت ابژه مشغول است واین شناخت خود منوط به فاصله گذاری وتمایز از ابژه است.مسئله ی نویسنده این نیست که عشق به زن یا رابطه ی بین دگرجنس گراها وجود ندارد بلکه مسئله این است که عشق به زن ، چگونه نفرت از زن را تببین می کند دقیقا مطابق با یک رابطه ی  مهرآکینی که لاکان از کودک تعریف می کند.

با این تناقض ما کل جهان را  وجامعه را به خانواده هایی که براساس همین اصل تشکیل می شوند بازآرایی می کنیم .دگرجنس گرایی در یک مدار بسته واتمی ،ایجاد 2 فروسوبژکتیویته می کند :

1)فروسوبژکتیویته ی  مالک (مردانگی )

2) فروسوبژکتیویته ی ابژه یا لذت(زنانگی).

مرد بودن وزن بودن هر 2 فروسوبژکتیویته اند.نویسنده ایجاد سوبژکتیوهای رهایی بخش را در گرو رهایی از مردانگی وزنانگی می داند.این 2 فروسوبژکتیویته اند که در خانواده یک زندگی سرگیج آور را شکل می دهند.خانواده ،تجسد یک وضعیت بهشت گونه واسطوره ای وبی حرکت است. نویسنده برای مصداق حرفش از کارکرد سفره های ایرانی از شب نوروز تا شب یلدا مثال می زند.همه چیز با هم بستری وهم سفره گی معنا می یابد.

بدین ترتیب تمام واقعیت های اجتماعی بدین صورت تحت قالب تصاویر رسانه ای در محیطی کاملا بسته والبته خصوصی !! گزارش شده وبدین ترتیب از اغوا ومرگ واقعیت انتقام گرفته می شود.اگر مردان زنانی اختیار کنند،مالک لذت می شوند ،اگر کاری پیدا کنند مالک ثروت واگرمدرکی به دست آورند مالک دانش.

در هیچ اتفاق نویسنده به 3 نهاد خانواده ،بازار آزاد ونظام آموزش می تازد،چرا که این 3 نهاد را حافظ نظم جهان طبقاتی با منطق سرگیجه و چرخش می داند.او نظام آموزش را منطق داد وستد اطلاعات وتعویض مالکیت این اطلاعات از استاد به شاگرد،بازار آزاد با چرخه ی داد وستد بین کار وارزش افزوده ی مداوم میان کارگر وکارفرما ونظام خانواده را با داد وستد دگر جنس گرایی میان مرد وزن وقربانی شدن آن دو را توسط مکانیزم دگر جنس گرایی محکوم می کند.  

توده همواره از پرسش می هراسد،چرا که سوال یعنی "بازسازی موقعیت سوبژکتیو" یعنی همان رویارویی دیالکتیکی وتاریخی سوژه با واقعیت.این بلاهت دقیقا تحت تولید ماشین فروسوبژکتیویته است.دستگاهی که جنون خرافات را تحت نام های لذت ،مبارزه ،اکثریت ،جنگ ،خانواده و ... به توده می بخشد.

او در ادامه از واژگونگی طبیعت واز خودبیگانگی تمام تعاریف وتصاویر وارونه خبر می دهد.او هویت ،ملیت ،خانواده را تماما نهادهای وارونه ای می داند که در رفتارهای اجتماعی شان تحت مکانیسم سلطه،به هنجار واخته می شوند.این اصل را نویسنده ،اصل طبیعت قربانی گری می داند.سکس لذت بخش است اما به قربانی شدن زن ومرد منجر میشود.سکنی گزیدن، زیستن بشر است اما به قربانی شدن در جنگ های وطن پرستانه می انجامد.خانواده ،بازار آزاد ودانشگا ه 3 نهاد هرز برای قربانی کردن هویت انسانی اند.تمام روابط ، الگوها وجملات قصار در جامعه ی طبقاتی ،وارونگی معانی را برای ما روشن می کند.وارونگی که به قربانگاه اذهان توده تبدیل می شودچرا که ما ابر سوژه هایی نیستیم که میل به تعالی ما را به حقیقت بکشاند اما می توانیم بگوییم ما فروسوبژکتیویته هایی هستیم که می خواهیم رها شویم ، رهایش از 3 نهاد دانش ،لذت وثروت که تولید کننده های فروسوبژکتیویته اند. اما به راستی راه رهایی کجاست؟از کجا آغاز می شود و به کجا باید بینجامد؟

امین قضایی پرده برداری از نقاب های مفاهیم امروزی را خود رهایی وجواب تمام پرسش ها می داند،برخورد توده با واقعیتی تاریخی که همواره از دید توده پنهان بوده ،چیزی که در جامعه ی طبقاتی سابقه نداشته است.امین قضایی شاه کلید رهایی را ماتریالیسم تاریخی می داند ،همان امر فراموش شده ونقش پشت پرده وگریزان توده از خود،تصویری از جامعه بدون هیچ نقاب طبیعی.ما باید بدون بازگشت به پیش رو بیندیشیم،هیچ برگشتی نباید وجود داشته باشد.زمان باید دیالکتیک وارانه وبا تاریخ بگذرد.

او خواستار بازگشت تاریخ به زمان نایستار است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:45  توسط فرزاد کمانگر | 
 

 

 

 

"داستان زندگی"

 

الا یاران ، بود دردی به جانم

که دردی را که خود دارم ندانم!!!

چه این دردی ؟ که آرامم بریده ست

شبم ،روزم ،برون وهم نهانم !!!

 

 

که دردی نیزه وار در واپسین دم

برفته نیش آن تا استخوانم !

رفیقانم که رفتند وبه جا ماند

همه آن خاطرات بی زبانم !

 

گرفتارم به افسونی شبانه

بیا خورشید بیا درد ت به جانم !

که جانم شعله ای از شعله ها یت

که من بی روی پرنورت نمانم !

 

بیا برکن طریق جور و پستی

که آهسته سیه گشته زمانم !

قدم خوانت بخوانم من ،بود شرط

که آزادی بیاراید فغانم !

 

فغانم دردی از ژرفای انسان

غم انسان ،همه ست این داستانم.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:26  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

 

 

 

کوندرا در رمان آهستگی ، دیباچه ی سخن را از ترس می گشاید ، ترسی که ناشی از آینده ای مبهم ومه آلود وتلاش برای سامان بخشیدن به فردایی ست که به سرعت زمان را جا می نهد.فرداهایی که به سرعت امروز را جا می گذارند وتمام سعی شان این است که در این دوره ی گذرا ،همه چیز را به تجسم وتوهم  وادار بنمایند ،زمان را،لذت را،عشق را وشاید ...

کوندرا در این رمان از زبان اول شخص،مجموعه ای از داستان ها را در ادبیاتی ترکیبی واپیزود وار به حرکت در می آورد.او در این رمان سعی اش بر آن است تا خود را به گذشته وگذشته را نیز به خود پیوند دهد.

او از داستان "ویوان دنوت" همان داستان کوتاه عشق بازی های  مادام دنوت ، شوالیه وفرانکی آغاز می کندواز اینجاست که تجسم له شدن لحظه های آهستگی را در زیر چرخ های دنیای شتاب برای خواننده مجسم می کند!!!

کوندرا در این رمان ،عصر شتاب را به مثابه ی تجسم لذتی می خواند که انقلاب تکنولوژی به انسان قرن ما اعطا کرده است،او معتقد است که همه ی جسم ها در این عصر از روند طبیعی خود خارج شده وخود را به سرعتی سپرده اند که لمس ناشدنی وغیر مادی ست ، اوحتی به ارگاسم هم حمله ور می شود وبه ارگاسم رسیدن ها ، را نه در خدمت لذت ،بلکه در خدمت سرعت وبرای رسیدن به اوج سرعت متصور می کند.کوندرا حتی به لذت ،اپیکور وتمام تعاریف لذت وارانه را، تنها به این دلیل که در لذت ، تنها شخصی که لذت راتجربه می کند از آن سود می جوید نفی می کند وبه گونه ای تمام تعاریف را به این دلیل که اساس آنها بر مبنای خود محوری ست را طرد کند.

سپس به پونته ون ،ونسان ،گوژار وکافه ی گینگس رجوع می کند ،همان کافه ای که مرکز مباحثات روشنگرانه است ،کانونی که به مرکز ضدیت با سیاست های برک ودوبرک وتمام سیاست های موجود عصر شتاب تبدیل شده است.پونته ون همان بذله گوی قهار وموجود دو پهلو  ولی جذاب به مثابه ی کاریزمای این عده همواره در راس این گروه قرار می گیرد ودیگر رفقایش مخصوصا ونسان خود را با او همانند سازی می کنند.پونته ون ،سیاست مداران و رقاصان را از یک قماش می پنداردواینگونه می پندارد که برک وتمام سیاست مداران دیگر در تمام نمایش های مضحک تلویزیونی ورسانه ای  همچون رقاصه ای در حال رقص وخود نمایی اند ومدام بینندگانشان را جودوی اخلاقی می کنند، به این معنی که آنها به طور مداوم با رقصاندن وبه بازی گرفتن اخلاق ، بینندگانشان را به تحمیق وامی دارند ، البته با این تفاوت که رقاصه برای رسیدن به افتخارمی رقصد وسیاست مدار برای رسیدن به قدرت.

سپس کوندرا از تفریح خود و "ورا" همسرش در همان کاخ عشقبازی های واقعی شوالیه وخیالی ونسان بعد از دویست سال تازه از خود زبان به سخن می گشاید.کوندرا اینگونه مجسم می کند که تمام اتفاقات  در ذهن وی رخ داده است .سپس او داستان را بسط می دهد وداستان فریب خوردن شوالیه را در هماغوشی با مادام دوت در شبی عاشقانه والبته نمایشی برای فریب همسرش  مجسم می کندوسپس ونسان را به نمایندگی از عده ای روشنفکربه همایشی جهانی می فرستد وآنجا باز ونسان خود را با پونته ون شبیه سازی می کند ومی خواهد همچون وی بذله گویی کند ،می خواهدنمایش رقص مضحک برک سیاست مدار را رسوا کند، می خواهد با عشق تازه یافته اش ژولی در آنجا هماغوشی کند،اما او همچون همیشه شکست خواهد خورد.او شکست را پذیرا نمی شود وهر بار با تجسم حالاتی انتزاعی خود را از زیر بارشکست می رهاند.کوندرا در این رمان ،ترکیب کردن داستانها را در دو برهه ی تاریخی استادانه متصور می شودوبه هم مرتبط می کندواین نتیجه را می گیرد که میان آهستگی وحافظه ، همان رابطه ای برقرار است که میان فراموشی وسرعت برقرار است.

آری او عصر سرعت را ،عصر خود و ونسان را به عصر فراموشی شکست ها،لذت ها ،غم ها ،انسان ها وبرگزیده بودن می پندارد.اوحتی به عشق نیز می تازد وآن را مفهومی وارونه می پندارد که نه براساس لیاقت وشایستگی افراد به انسان تعلق می گیرد،  بلکه بر اساس یک موهبت غیر استحقاقی وبدون دلیل است وهر چه درجه ی این بی دلیلی بیشتر شود،عشق وارونه خود را بیشتر می نمایاند.

در آن شب "ورا" دو یا سه باراز کابوس ادغام فکرهای خود وکوندرا آشفته بیدار می شود وآنها از این وضعیت به هراس می آیند وکاخ را قلعه ی ارواح می پندارند.میلان و ورا تصمیم می گیرند که فردا از این کاخ لعنتی فرار کنند.کوندرا استادانه پایان داستان را با کشاندن شوالیه با درشکه اش از عصر آهستگی ودر پایان شبی عاشقانه والبته تحقیر آمیز و " ونسنان" وموتورش  راکه تصویری نمادین شده از عصر شتاب است رادر زمان حال  و پس از گذراندن شبی مشابه روبروی همدیگر تصویر می کند وخود به عنوان ناظر می خواهد، ناهمگونی ودافعه ای را که از برخورد دو زمان ایجاد شده  را به خواننده ثابت نماید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:4  توسط فرزاد کمانگر | 
 

آنارشيسم مقعدي : در ستايش روان پريشي    

  

1)   فرويد در سير تكاملي رواني كودك ازمرحله ي  دهاني ، مقعدي  وآلتي كه در نهايت به تميكن در مقابل پدر مي انجامد،موقعيتي را متصور مي شود كه در آن كودك دوره ي مقعدي چگونگي كنترل و دفع مدفوع را مي آموزد.در اين مرحله كودك در فرآيند تمكين در مقابل آداب توالت شيوه ي دفع را ياد مي گيرد. در اين مرحله مدفوع_آن تكه ي بدبوي بي هنجار،آن امر واقع نمادين نشده_ بايد از كانال و سوراخ توالت بگذرد تا بتواند در پروسه ي نمادين شدن گم گردد.كودك اين مرحله مدفوع خود را چونان امري دلپسند براي مادر مي پندارد وگمان مي كند كه ميل مادر معطوف به اين تكه ي باارزش است.مدفوع به نوعي كالا وپول براي مبادله ي ميل ميان كودك ومادر مبدل مي شود.بعضي از كودكان در اين مرحله به گونه اي دچار نا بهنجاري مي شوند به گونه اي كه كالا يا پول_مدفوع خود را احتكار كرده و پس نمي دهند.گروهي ديگر برخلاف ميل مادر دست به نوعي نافرماني زده و دستورات مادر را مبني بر تمكين در برابر كانال توالت نمي پذيرند. كودكان ناصرفه جو وايلياتي كه احتكارگر نيستند اما به شيوه اي در مقابل منطق موقعيتي توالت جبهه مي گيرند.كودك به گونه اي آنارشيستي با تكرار وتزايد دفع بدون اذن كه همان دفع نمادين نشده است در مقابل مادر دست به شورش مي زند و موقعيت نمادين توالت را در امر دفع نمي پذيرد.او مريضي مقعدي دارد.او تمام حوزه هاي مورد تصرف مادر را با مدفوع بمب گذاري مي كند.من اين امر را شورش امر خيالي به حوزه ي امر نمادين مي نامم.كودك فهميده است كه در امر تمكين،ميل را بايد واپس نهاد تا از طريقي غير مستقيم وجابه جا شده به آن برسد.

2)   :امروز همه،همه را متهم مي كنند كه چرا ما نامتديك مي نويسيم.چرا ما از كانال هاي آكادميك ورسمي فلسفه ورزي نمي كنيم؟چرا ما بي محابا به قول آنها هذيان گويي مي كنيم؟روش شناسي چيست؟در ميان همه ي متدهاي اخته شده ي آكادميك كدام يك را بايد پسنديد؟آيا بايد از عقل بازنمودي كه در واقع فهمي بي واسطه ودر خود از اب‍ژه است پيروي كرد يا عقل ارتباطي آرماني كه در همان قدم اول ما را به تدريج از ارتباط 2 سويه به توجيه هايراركي آزادي مي كشاند؟هايراركي آزادي نوعي آزادي انتزاعي ست كه پوپر وتمام لاك پشت هاي مودب رفرم خواه آن را دنبال مي كنند.زبده ي حرف اينهمان گويانه ي آنها اين است: تو بايد از هايراركي بگذري تا به آزادي برسي وهمچنين اگر به آزادي رسيدي،هايراركي را به خاطر آزادي پاس بداري.لذا به قول آنها آزادي همان هايراركي ست.

روش شناسي همان ساحتي ست كه برخاسته ي اديپي تكامل كودك است.ساحتي نمادين كه تمام رانه ها وسخن ها را در خود رام ،اهلي و اخته مي كند.روش شناسي همان توالتي ست كه كودك بايد از كانال وسوراخ آن ،امر واقع خود را محو كند.همان هستي چندش آور وبه گه كشيده اش را.

      روش شناسي در جهان ما ساحت نمادين وقلمرو بلا منازع پدر است.ساحتي كه در آن كودك_ روشنفكر خود را در آنجا اخته مي كند وگرنه جز هذيان چيزي نخواهد گفت.روش شناسي نوعي قلمرو است، قلمرو پدران كه همه چيز ،هر داده حتي متنافر در آن توجيه مي شود.همه چيز پاياني خوش ومنطقي خواهد يافت.

تئوري برخاسته از آن نويد تغير جهان را خواهد داد. اما در آن سوي تئوري واقعيت زمخت وكثيف تن به تئوري نمي دهد . تن به متدولوژي نمي دهد. در آنسو واقعيت به روش شناسي وتئوري مي خندد.تعامل متدولوژي وواقعيت مثل تعامل كودك وتوالت است.كودكي كه دچار مريضي مقعدي ست مي داند كه توالت اين واقعيت را محو نخواهد كرد كه خود كودك در واقع يك تكه مدفوع بزرگتري ست كه يك روز در توالت_گور محو خواهد شد.فرآيند زيست  در جامعه ي سرمايه داري زنجيره اي از توالت هاست كه تا آخرين توالت ادامه خواهد داشت.كودك به ايلياتيي تبديل خواهد شد كه يكجانشيني را در سرزمين توالت ها نخواهد پذيرفت. او از  زنده به گه شدن مي گريزد.

 

3) قلمرو زدايي به مثابه ي مريضي مقعدي

روش شناسي ، توالت وامر نمادين ، همان پرده هاي واهي وسخنان شيرين ولالايي هاي دروغيني اند كه پنهان مي كنند كه ما در واقع يك تكه مدفوع بيشتر نيستيم. با تمكين ودرست شدن انسان توالتي،انسان متدولوژيك اين تكه مدفوع تبديل به سوختي فسيلي براي كارگاه هاي سرمايه داري خواهد شد.مدفوع هاي باكراوات ، معطر به عطر پاريس.

اما كودك مريض نمي خواهد به اين امر تمكين كند.او تمام فضاي نمادين را به مدفوع آلوده مي كند.روي مبل ها را ،روي صفحه ي مانيتور ،داخل آشپزخانه ،روي كتاب روش شناسي در ساحت نمادين.او در همه جا وهمه جا كثافت كاري مي كند.تمام قلمروها را مي گشايد وقلمروهاي ديگر مي سازد. كودك تبديل به يك كولي _  ايلياتي مي شود.او در قلمروها سفر مي كند ،از مرزها مي گذرد و همچنان روي كتاب هاي روش شناسي كثافت كاري مي كند.

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

 

 

روشنفکران فمنیست وفیلسوفانی همچون سیمون دوبوار در تحلیل های اجتماعی خود از منظری فرعی گونه به واقعیت هایی اصیل همچون زن بودن می نگرند، آنان معتقدند که زن در روابط با اجتماع وآنجا که بحث تعاملا ت انسانی ست،عنصری فرعی وحاشیه ای ست وچون واقعیتی مرکزی وانتزاعی این مفهوم را طراحی کرده که در مضامین فکری_فلسفی ودر سیری تاریخ شناسانه دقیقا همان طبقه بندی وتفکیک را برای زنان بازتولید می کنند.

اما برخلاف این نظریه پردازان که به عنوان امری در خود وبدون سیری تبارشناسانه که به مفهوم زن بودن دارند من معتقد م که دهش نقش زنانگی ودریافت آن در پروسه ای تاریخی شکل گرفته است.برای این مدعی من به جمله ی معروف دوبوار که معتقد است که " آدمی زن زاده نمی شود،آدمی زن می شود" رجوع خواهم کرد که به بیان پروسه ی زمان بر زن شدن زن اشاره دارد.

زن چه در شرق وچه در غرب همواره حداقل اختیاررا در نقش پذیری وتصمیم گیری سیاسی واجتماعی  دارابوده و هست. زن در تمام تقسیم نقش ها واختیارات اجتماعی وکارکردهای سیاسی آن ، محور بافتاری بافته شده ای توسط مرد می باشد و موجود بافنده تمام ارزش گذاری ها وایدئولوژی  وحتی آرمان هایش  را در تمام دوران های تاریخی  نسبت به جنس وماده ی اولیه ی زن تعریف کرده است.مثلا با پیدایش تمدن ها و ملل مختلف همواره زن توسط پوششی مجازی والبته ایدئولوژیک پنهان شده  به طوری که این پوشش کاملا انتزاعی والبته قدرتمند در به حاشیه راندن زنان موثربوده است.پوشش هایی که در طول زمان تصویری  را در اذهان تداعی کرده که در نهادینه کردن این پرده ها به صورت عینی و واقعی کمک کرده است .اما جای سوال اینجاست چرا این ضرورت پوشش هیچوقت برای مردان حس نمی شود واین همیشه زنان بوده اند که ابزاری برای متصور شدن وحک کردن این نقش ونگارهای مردانه بوده اند؟

اینچنین فیلسوفانی معتقدند که تمام پدید ه های اجتماعی تماما در غیاب زنان شکل گرفته اند وبا دیدی وارونه ومتوهم به مانند موجودی منفک وبدون کارکرد به زن می انگارند،حال اینکه این توهمی وارونه و ادعایی ناهمگون است،این گفتمان از نگره ای تاریخی اینگونه مورد نقد قرار می گیرد که تمام پدیده های اجتماعی در دوره های زمانی مختلف تماما بر مبنای ساختار فیزیولوژی زنانه،برجستگی ها وعمق زنان بودن در فرآیندی  شکل گرفته اند که خود زن در آن نقش ندارد .در اینجا زن به مانند ماکتی در نظر گرفته شده که قابلیت پیاده سازی وگرایش به نقش پذیری براساس ایده های مردانه را داشته است.تمام مفاهیم وآرمان های نوع بشر همواره بر این اساس شکل گرفته اند،برای مثال در بررسی پدیده ی آزادی ،اولین تصوری که ما را تسخیر می کند،بهره برداری از زنان وبرهنگی زنانه می باشد،این ایده طرح خود را برای پیاده سازی بر روی ماکت زن آماده می کند ومطابق با آن در گذر زمان و با توجه به نوع نگرش وشرایط خاص خود آن ایده را پیاده سازی می کند،در حالی که ما شاهدیم که با اوج گرفتن مفاهیم آزاداندیشی وپیاده سازی بخشی از این ایده برروی زنان همواره  مردهای غربی بندهای کراواتشان محکم تر شده است!!

در مشرق زمین باز همین عمل عینا نمود می یابد،آنجا که مشرق زمینی ها می خواهند که یوتوپیا و غایتی را متصور شوند،دقیقا از نگری اهورامزدایانه یا خدا_شیطانه پارادایم های مورد لزومشان را در برابر مفهوم زنانگی تعریف کرده اند.همان دیالوگ پوشاندن فکری وجسمی وتابوگونه ی زنان با رجوع به ایدئولوژی وسو استفاده از مذاهب وآیین ها تا آنجا که به حذف شدن زنان می انجامد.

از این منظر جنس مذکر در جهان،عقل فعال یعنی عقلی سرشار از ایده وتصور انگاشته می شود حال آنکه زن موجودی منع شده وبه تعبیری  هیولی گونه ای بی رنگ وبی شکل نگریسته می شود که بدون هیچگونه  ماهیتی تنها  ماده ی ادغام شدن با عقل فعال می باشد.این جاست که زن در این سیر خلا مطلق است وعقل فعال آفریننده ای خلاق که برای تعریف وکارکرد پذیری همچون امری منفعل ،تنها هیولی را ابزار نقاشی نازیبای  خود قرار می دهد واینجاست که هیولی توسط عقل فعال منضبط خواهد شد وبدین گونه کل تعابیر تاریخ روی جسم هیولی گونه ی زنانه شکل گرفته است توسط کلاه برداری امری خدا_شیطانی مذکر.

می توان اینطور برداشت کرد که در طول تاریخ،دگر جنسی وتلاش برای اثبات جنسیت ها ،نوعی دچار توهم گشته،چرا که هیولی زنانه در فرآیندی دیالکتیکی نقشی هیولی گونه را به خود منقش دیده است.

زن همواره محصول عقلی فعال والبته مردانه بوده که مرد هویت خود را بر فراز هویت زن فرافکنی کرده است ،یعنی  زن محصول تفکری مردانه بوده که دقیقا محصولی مطابق با ایده های مردانه اما در قالب های مختلف وبه مقتضای زمان را در مفهوم زنانگی به خود گرفته است.تسلسل این کارکرد ، فعلیت یافتن زن در کنشی "شدنی" به مثابه ی کالایی جنسیتی ومحصول قابل بهره برداری رابر خود گرفته است.

جنبش زنان برای احقاق حقوق حقه شان با سیاسیزه شدن جنبش زنان به مثابه ی شرکت در یک دوئل سیاسی ست که به گونه ای سیاست های صاحبان قدرت را منعکس خواهد کرد .تشعشع کارکردهای این نوع سیاست ها دقیق توسط یک نور افکنی زنانه بازتولید وجنبش زنان بدون اینکه بداند آبش را در آسیاب سیاست های صاحبان قدرت می ریزد .برجسته نمودن نقش جنسیتی زنان در یک بازی سیاسی و رسانه ای در این دوره نقشی پر رنگ تررا به خود گرفته اما نه به خاطر حساسیت این موضوع  از طرف مواضع قدرتمنداران، بلکه این جنبش پتانسیل این را دارد که ساحتی مناسب برای هیولی شدن این جنبش در این برهه ای تاریخی برای بازی های سیاسی آنها می باشد.جنبش زنان به مثابه ی مهره ای کم قدرت در این شطرنج سیاسی حضورش را هیولی گونه به بازی های رسانه باور ومتوهم رسانه ای سپرده که عینا به اشکال گوناگون ایده هایشان را در اشکال متفاوت والبته مجازی بر روی این جنبش تصویرکرده اند.

غرب برای تولید نقش های اجتماعی خود ،از منظری سودباورانه به تمام پدیده های اجتماعی نظر دارد.زمانی در قرون وسطا نهادهای قدرت(کلیساها) به شدت در برابر مسائل جنسی قدرت وموضعی طردگونه را داشتند.زمانی که نهادهای قدرت دقیقا همان نفع سودباورانه را در منع جنسیتی وتابوگونگی بحث از آزادی جنستی می پنداشت اما امروزه همان نهاد با همان ایدئولوژی آزادی جنسیتی را دقیقا نوعی ضرورت جنسی واگر بهتر بگویم اجباری جنسیتی می داند یعنی غرب در این بازی سیاسی تحت یک نوع نگره ی سودباورانه به همان امر جنسیتی می نگرد.نگره ای که که دقیقا تحت امری سودجویانه با تولید کالاها تبلیغات رسانه ای واغوا کننده سوژه ی جنسی اش را در راستای سیاست های اش مدیریت می کند وآزادی جنسی را دقیقا تبدیل به مکانیسم سودباورانه والبته اجباری کرده است ومی توان گفت که آزادی جنسی رابه دستاویزی برای به بردگی کشیدن جنسیتی زنان تبدیل کرده است البته از نوع رسانه باور ورنگارنگش را.

حال می خواهم این سوال را از خود وتمام جنبش ها وانسانهای حق باور بپرسم که در این پیش بینی ومدیریت قدرت صاحبان قدرت در جهان،جنبش زنان تا چه حد در منعکس کردن همان بازی های رسانه ای نقش داشته است؟اصلا آیا دستاوردهای جنبش زنان دقیقا همان آرمان هایی بوده که در اذهان می پروراندند؟یا این جنبش نقش کاتالیزوری را در ساختن یک بردگی جنسی داشته است؟ اینها همه سوالاتی ست فکری_فلسفی ونقد ازجنبش هایی که به نوعی سردرگمی دچار شده اند،نوعی بیگانگی وشکافی میان حقیقت عینی وحقیقتی انتزاعی که چون ویروسی که در تمام جامعه ی انسانی بسط وتمام اشکال رهایی را بیمارگونه کرده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 19:33  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

پوپر در کتاب جامعه ی باز ودشمنان آن به نقد شدید ورادیکالی از مفهوم قهر اجتماعی وماهیت انقلاب ها می پردازد.او معتقد است که ماهیت انقلاب به عنوان امری قهری،واقعیتی مخرب وویرانگر می باشد.او با ابزاری به نام اصلاحات تدریجی به جنگ این پدیده ی اجتماعی می رود و معتقد است که باید به طریق اصلاحاتی تدریجی ونه ناگهانی وقهری به مانند انقلا ب به تغییرات بنیادین برای دگردیسی ساختار اقتصادی_اجتماعی پرداخت.

اما پوپر این نکته را در نظر نگرفتند که اصلاحات تدریجی مورد نظر او بدون مبنا وتباری تاریخ شناسانه می باشد که بدون غایت، به بهبود و تغیر ی نه یکباره می اندیشد. بدون در نظرگرفتن واصلا با نفی  هرگونه یوتوپیا یا غایتی از پیش تعین شده وتلاش برای رفع نواقص یا اصلا بازنگری در نواقص ویافتن ضعف های جامعه وتلاش برای غایت مورد نظرباید برای چه کوشید؟اصلا چه چیز باید توسط اصلاحات اصلاح شود؟ایا با اصلاح به چه چیز  می توان دست پیدا کرد؟

اصلاح ناجهت مند یا بدون نگره های یوتوپیایی به گونه ای توجیه کردن نظم موجود وفعلیت حال حاضر می باشد.آنگاه که اوهیچ تصوری از غایت اصلاحات ندارد چگونه می توان اصلا اصلاحات را متصورشد؟.

نزد مارکس به عنوان تئوریسین برجسته ی انقلاب،اصلاحات به مثابه ي يك كنش تدریجي انقلابي در زمان گذار از سوسياليسم به كمونيسم وجود دارد اما اين عمل اصلاحي تدريجي كه منجر به محو دولت مي شود ، يك حركت جهت مند واب‍‍ژكتيو مي باشد كه مي تواند اين حركت را در طول زمان پياده سازي كند اما اين نگره نزد پوپر ناجهت مند وانتزاعي ست. 

پوپر با ابزار ناکارآمدی با نام اصلاحات بدون مبنا وبدون غایت می خواهد ازچه جهتی اصلاح واصلا چه چیز را اصلاح کند؟ او به ابزاری متوسل می شود که در همان نام اولیه اش در تضاد با هر نوع مفاهیم خودی ست،گویا پارادوکسی بسیارجالب والبته سردرگم از عنوان انتزاعی اصلاحات تدریجی تا پارادایم های تعریف شده ی ایشان وجود دارد وپوپر به گونه ای با ابزار پارادوکس های ذهنی به جنگ ابژه های عینی می رود.پوپر با امری در خود وبدون تعیین شدگی خواسته وتحولات دیالکتیکی، به امری ذهنی بدون پیوستگی وسیر تاریخی به چه می اندیشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:38  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

                                       

 

 

 

وقتي از منظر جامعه شناسي سياسي به ساختارهاي هيستريك فكري واقتصادي دنيا نظري بيفكنيم ،بيمارگونگي وروان پريشي ساختارهاي تحت سلطه ي مكانيسم قدرت وسرمايه را بيشتر در مي يابيم.

به شكافي برخورد خواهيم كرد كه محصول عدم كاركرد نقادانه ي نظم موجود دنياست،نظمي كه تحت سلطه ي جهاني شدن،اقتصاد نئوليبرال وفرهنگ هاي بازتوليد شده ي در ساختارهاي قدرت است.اين عدم كاركرد نقادانه به دليل ناهمگوني وعدم داشتن ابزارهاي قدرت وثروت،به دليل داشتن پارادايم هاي سوبژكتيوي  وذهني در درون خود،در عينيت عقيم وبدون ماحصل است واين ساختارهاي تحت سلطه ي قدرت است كه با بازتوليد فرهنگ ونوع نگرش ايدئولوژيك رسانه هاي رنگارنگش،نه تنها تمام كاركردهاي نقادانه راخنثي كرده،بلكه خواهان سمپاشي فكري دنيا و تحقق خواسته ها و ساختارهاي فكري خود مي باشند.بودریار در این باره معتقد است که پی جویی امری واقع تحت سلطه ي رسانه هادر جهان واقع  امري محال است،بدين معني كه ما همه در بازي هاي تصويري ونشانه شناسانه ي رسانه هاي گروهي مي توانيم واقعيتي از ريخت افتاده را بازيابيم،در واقع در اين گير ودار رسانه ها ودنياي مجازي،رنج هاي انساني حل شده وديگر ديده نمي شود. خود بودريار و پارادايم هاي رسانه باور به گونه اي تحت يك مكانيسم نفي يا طرد، واقعيت هاي موجود را نفي خواهند كرد در حالي كه رنج هاي انساني بسيار شفاف وروتين خود مي نماياند،گويا آقاي بودريار مي خواهد كه در شبكه هايي چون"فايشن تي وي" به دنبال فقر ودرد وبي خانماني وبمب هاي چند صد تني ريخته بر سر هيروشيما وافغانستان وعراق بگردد. 

رنج هاي انساني بدان گونه بي اهميت شده اند كه صحبت از اين رنج ها به گونه اي روان پريشي انگاشته مي شود،براي مثال در يك مصاحبه ي راديويي آقاي پوپر درباره ي سوالي كه مبني بر ديالكتيك روشنگري از او پرسيده مي شود اين گونه جواب مي دهد كه:

"من از اين كتاب چيزي نمي فهمم ،جز اينكه آقاي آدرنو از افسردگي رنج مي برد."

پيغمبر اصلاحات و واعظ آيات ابطال پذيري ،گوياامروز خودفراموش كرده اند كه خود از چنگال هيتلر از اتريش به انگليس متواري شد اما امروز خود به گونه اي حرف هاي ايشان را بازتوليد خواهند كرد."سر كارل پوپر" با خانم اش در آن دامن گله گشاد انگليسي در قالب نظم نوين جهاني،مثل انگليسي هاي قديم در فكر اين است كه چگونه مي تواند سرزمين هاي خاورميانه را به مانند سرزمين بودا وگاندي هادر گذشته دوباره چپاول كند اما در قالب "اصلاحات تدريجي".

  اينجاست كه روسو ومتعاقبا لنين نسبت به سوء استفاده ي دولت از ساختارهاي قدرت،كشش به فساد وگرايش به سلطه گري وارباب جامعه اي شدن كه بايد خدمتگزار آن باشد،هشدار خواهد داد.

اين نظام سياسي واقتصادي در دنياي جديد به گونه اي زيركانه وغيرقابل قياس با قديم به ترويج و بسط بردگي مجازي انسانها می پردازد واين به بند كشيدن را با متوسل شدن به هر ابزاري حتي "جنگ" مي خواهد كه در ابعاد بسيطي گسترش دهد واين سلطه وتملك مجازي را در جامعه ي انساني ازموقعيت اجتماعي واموال افراد تا تقسيم مرزهاي مجازي وانتزاعي جهان تجديد كند.

اينجاست كه در چنين نظام هايي كه ميل به خودكامگي دارند،آنجا كه فيلسوف هاي خودفروخته شان ديگر نتوانند حافظ نظم موجود باشند وساختارهاي ايدئولوژيك را ترويج كنند،دست به زور برده وبا رجوع به منطق زوروجنگ وبا نفي ساير ساختارها از بهبودگرا گرفته تا راديكال ونقادانه را، به بهانه ي عادل نبودن وابزاري ناكارآمد،جنگ وتروريسم غربي شان را وسيله ي ترويج دموكراسي ! ونظم نوين جهان ! مي دانند وهمانطور كه گفتم دست به ابزار زور براي آزادي وصلح مي برند در حالي كه خود از ناقضين اساسي آزادي وصلح جهاني ومنطقه اي اند.اينجاست كه به قول آدرنو،خطر ترويج فاشيسم انسان ها را تهديد مي كند،چرا كه همواره فاشيسم،محصول سوبژكتيوي ترويج داده شده و قدرتمند از لحاظ فكري در دنيا مي باشد.

كم كم در مي يابيم كه بي ثباتي اقتصادي وعدم توازن قدرت هاي فكري نقاد و روان پريشي سياسي_فكري در جهان در جهت اعمال سياست هاي اقتصادي ابرقدرت ها ودر جهت منافع كشورهاي غربي بروز مي كند.به بيان ديگر "جنگ" وجهه اي بسيار خشن ودر عين حال مستاصل از نوعي جهاني شدن نئوليبرالي ست.

اين ساختار به تغير مكانيسم دنيا مطابق با اصول بنيادين اقتصادي كه در بالا تعريف شد،مبادرت مي ورزد واين قوانين وساختار به از بين رفتن  حقوق طبقه ي ضعيف جوامع منجر وسبب استثمار موثرتر در دنيا خواهد شد.درست همين اقدامات اند كه جهاني شدن  نئوليبرالی را خطرناك خواهد كرد،مثلا اگر بي ثباتي يك منطقه به نفع سياست هاي غرب بروز كند،يا كشورهايي كه داراي ذخايرقيمتي ومواد اوليه باشند ويا داراي موقعيت ژئواسترات‍ژيك در دنيا باشند ودر برابر خواست هاي كشورهاي غربي به اندازه ي كافي همكاري نكنند،مداخله ي نظامي ومنطق زور پا پيش مي كشد وميانجي گري مي كند.اين سياست وجدال استعماري بيشتر به تمركزقدرت وسرمايه در كشورهاي ثروتمند جهان مي انجامد ومحصول آن فقر افزون،جنگ هاي داخلي در كشورهاي مستعمره وفقير ودر كل خطرفاشيسم نوظهور در دنياي امروز است.اين استثمارموثردر وضع كشورهاي فقيرجهان به طور بارزي مشاهده مي شود،در حالي كه در كشورهاي در حال رشد،رشد اقتصادي در 25 سال اخير  راكد  بوده ،جريان  پولي از كشورهاي فقير به ثروتمند 12 برابر شده است.اين عدم توازن در درازمدت كشورهاي فقير را مجبورخواهد كردتا  شرايط يك جانبه ي كشورهاي صاحب سرمايه را پذيرفته و درهاي كشورها وذخايرشان را به روي كشورهاي قدرتمند باز كنند واين يكي ديگر از عوامل استثمار مجازي وفقر روز افزون ودگردیسی ستم به صورت یک واقعیت مسموم ترويج داده شده در دنياست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:22  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

 یک با یک برابر نیست. . .   

 

 

         

 

 

 

 

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

ودستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود،

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

وآن یکی در گوشه ای دیگر "جوانان "راورق میزد

دلم می سوخت به حال او

که بیخود های وهوی میکرد

وبا آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد،

با خطی خوانا  بروی تخته ای کزظلمتی تاریک

غمگین بود،

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پاخیزد ...

به آرامی سخن سرداد

این تساوی اشتباهی فاحش ومحض است،

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت با بهت

معلم مات برجا ماند،

واو پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز هم یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود وسوال سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آآآآآآآری برابر بود

واوبا پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور وزری به دامن داشت بالا بود

وآنکه قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت،پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

آنکه صورت نقره گون،چون قرص مه میداشت بالا بود

وآن سیه چرده که می نالید پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر ورو میشد

حال می پرسم:یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوارچین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود،

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا چه کس زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود،

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟؟؟!!!

معلم ناله آسا گفت:

"بچه ها در جزوه های خویش بنویسید : "

یک با یک برابر نیست ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:49  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

در طول تاریخ همواره انسان هایی خواسته اند که انسان را با تمام خواسته هایش بر کرسی زندگانی بنشانند وزندگی آزاد وشاد را که از حقوق حقه ی انسان است رابه جایگاه واقعی اش برگردانند.

برای آزادی وشادی بایدزندگی کردوبرای زندگی  باید زنده ماند بعدزندگی کرد، پس برای زنده بودن بایدخورد،خوابید،پوشید،دوست داشت،رقصید!!گوش داد،حرف زد،بوسید!!خندید،دوید،دیگران را دید،بویید،چشید،از آلام نهراسید ودر آخر آزادبود تا آزادی را آزید.

زندگی در یک جا ودر یک موقعیت باید به معنای تمام معانی بالا واگر دقیق تربگوییم عین تمام معانی بالا باشد وعین آن چیز که ما دوست داریم که به آن عینیت بخشیم.

ما همواره دوستدار زندگی بوده وهستیم ومبارزه ای را برای دستیابی به خواسته  هایی که حق انسان بوده واز اوسلب شده انجام داده ایم.

این سلوب وبه بند کشیده شدن مطالباتمان و آن چیز که ما دوست میداریم را میتوان در یک وجب آنطرف ترمان از خانواده گرفته تا دنیای اطرافمان حس کرد وآنگاه برای دست وپازدن آمال انسانی در زیر خرابه های جامعه ای که کلوخه های آلام و دردهایش هم قیمتی ست،متاثرشد.

اگر انسان آن دختر یا پسر قربانی باشد که به زور به ازدواج گردن می نهد وبعد بایدزوجش رابشناسد وآن گاه به شناخت به ازدواجش فکر کند،به راستی فکرو سخن را چه میشود؟؟؟

یا جایی که یک دختر نگون بخت که در جواب سوالی که در باره ی ازدواج وحق دوست داشتن وزندگی کردنش از او پرسیده می شود به پدرش رجوع می کند ومی گوید:پدرم می داند(هرچی بابام بگه)چگونه این رامی توان توجیه کرد؟

یاآنجا که انسان آن گاه که سوال اش از دهان  نتراویده باشد با هزاران جواب روبروست وبه محض پرسیدن ، به هزاران انسان بی جواب برسد ،انگاه جواب را چه میشود؟

یا جایی از این کره ی خاکی که سریال های تلویزیونیش در قصرهای مجللی ساخته می شوند ،حال آنکه نصف مردمش زیرخط فقر زندگی می کنند،به راستی کاخ های سریال های تلویزیونی را چه میشود؟

یا جایی که همه در شکاف ها از بشرو حقوق جهانشمول اش وردها دارند وباواژه هایی پرنسیپ دارچه مانورها که روی این واژه های دهن پرکن نمی دهند ودر خلوت (به قول حضرت شاعر) حقوق بشر وحقوق بشرتر را به روی صحنه می راننددر این جاپرنسیپ واژهای سردرگم ورابطه با بشرسردرگمرا چه می شود؟

جایی از دیار مهربانی ومهرورزی که شوهرها ،مردهاوبرادرهابلوک وآجرها رابرای خانه سازی مردم بی سرپرست صرف کنند نه برای توسری زدن به همسرها،زن ها وخواهرهای بخت برگشته شان،انگاه فرهنگ انسان کشی مان چه می شود؟؟!!!.(مثل دعا وگلاب و...)

جایی که در آن انسان با فهمیدن بیشتر،باید کمتر سخن بگوید، پس سخن بر زبان نیامده را چه می شود؟

جایی که انسان برای یک بار به اندازه ی گریه ی  زنش برای خنده اش حرمت قائل شود،پس به حال ظلم و نابرابری چه می شود؟

جایی که زنان اش باهزار آه ودرد،فقر، ونه های مکرر به کودک از سربی پولی وفقر در گوشه هایی از آشپزخانه گریه هایش را هیچ وقت نریخته باشد،پس اقیانوس های اشک مادرانم را چه میشود؟

آنجا که آتش در کف دست بچه ی انسان ها ، به اسباب بازی می ماندکه باید عمرشان را بسوزاند پس خانمان سوزی واعتیاد را چه می شود؟؟؟

آنجا که دخترانش به هنگام رفتن به مدرسه تفتیش میشوند،نه برای اسلحه یا افیون خانمان سوز،مبادا که آینه به همراه داشته باشند،پس زیبابودن وزیبا نگریستن را چه میشود؟

اینجا که مقیاس اندازه گیری هر شخص،پول وترازوی دودوتا چهارتا باشد پس شخصیت هاي با پول ساخته را چه می شود؟؟

 جایی که اگر شوهران انسانش به جای خریدن طلا وجواهر والماس انگیزه  ی 5 دقیقه قدم زدن یا درد دل کردن با همسرانشان را داشته باشندپس فریب ودروغ های در ضمیر ما جا خوش کرده را چه میشود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:44  توسط فرزاد کمانگر | 

 

 

 

 

همه ی ما انسان ها وباتبع کودکانمان در سنین مختلف دارای علاقه مندیها ونیازهای منحصر به خود هستیم،اما در کودکی علاقه مندیها وسلایق رنگ وبوی خاص خود را از این نظر داراست که کودک آزادانه وبا نهایت خلوص وپاکی ازآنچه که می خواهد،بی پرده سخن می گوید،بدون اینکه نظر دیگران برایش اهمیت داشته باشد یا اینکه احساس کند که خواسته اش کم اهمیت است یا به طبقه بندی وتقسیم بندی های زندگی وعلاقه ونظرات افراد بر پایه ی معیارهای مقبول جامعه اهمیت بدهد.مثلا کودکی عاشق عروسک هایش است،یکی دیگر از آرزوی پرواز کردن با کبوترهایش حرف می زند و یا با حیوانت وپرندگانش بازی می کند و تمام افکارش حول خیال پردازی های کودکانه اش می چرخد.

آزاد گذاشتن کودک برای واکنش نسبت به علاقه ومناسبات تعریف کرده ی خود وعکس العمل نشان دادن نسبت به طبیعت پیرامون وشروع به ساختن دنیا مطابق با انواع فکر وخیال پردازی های مدنظرش آنطور می خواهد،جایگاه ویژه ای بر رشد فکری وشکل گیری شخ